باز اي الهة ناز ، با دل من بساز
کين غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نياسود ، از گناه تو بود
بيا تا ز سر، گنهت گذرم
باز ، مي کنم دست ياري ، به سويت دراز
بيا تا غم خود را ، با راز ونياز، ز خاطر ببرم
گر نکند تير خشمت ، دلم را هدف
به خدا همچو مرغ ، پر شور وشعف
به سويت بپرم
آن که او ، به غمت ، دل بندد ، چون من کيست ؟
ناز تو ، بيش از اين بهر چيست؟
تو الهةنازي ، در بزمم بنشين
من تو را وفادارم ، بيا که جز اين ، نباشد هنرم
اين همه بي وفايي ، ندارد ثمر
به خدا اگر از من ، نگيري خبر ، نيابي اثرم
هرچه كني بكن مكن …. شعر از شوريده شيرازي
هرچه كني بكن ، مكن
ترك من اي نگار من
هرچه بري ، ببر ، مبر
سنگدلي به كار من
هرچه بري ، ببر، مبر
رشته الفت مرا
هرچه كني ، بكن ، مكن
خانه اختيار من
هرچه روي برو ، مرو
راه خلاف دوستي
هرچه زني ، بزن ، مزن
طعنه به روزگار من .
ــــــــــــــــــــــــــــــ(( ز من نگارم )) استاد شجريان، شعر از مرحوم استاد بهار، دستگاه ماهورــــــــــــــــ
زمن نگارم عزيزم خبر ندارد ، به حال زارم عزيزم خبر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
( دل من از من عزيزم خبر ندارد )۲
( كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست ) ۲
( كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد )۲
( امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق )۲
(كه غير خونِ جگر ندارد )۲
همه سياهی ، همه تباهی ، مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر عزيز من ، آخ، منالُ ديگــــــر
كه آه و زاری اتر ندارد ، جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگـــر ندارد
زهر هر دو سر بر سرش بكوبد ، كسی كه تيغ دو سر ندارد
ای كه به پيش قامتت، سرو چمن خجل شده ، آخ خدا، آخ جانم يار
سوسن و گل به پيش تو بنده منفعل شده ، آخ خدا، آخ جانم يار
تا به كی از عشقت گدازم، در عشقت سوزم و بسازم ، ای صنم سوزم و بسازم
در عشقت ، سوزم ای، نگارا ، خدا را، تو كم كن ، جفا را
تكرار
( دل بـردی از مـن به يغـما)۲ ، ( ای ترك غارتگر من ) ۲
( ديدی چه آوردی ای دوسـت )۲ ، (از دسـت دل بر سـر من )۲
عشـق تو در دل نـهان شد ، ( دل زار و تن ناتوان شد) ۲ ، رفتی چو تير و كمان شد
( از بـارِ غــم پيكر من ) ۲
بــارِ غــمِ عشــقِ اورا گردون نيارد تحملّ
بارِ غمِ عشقِ اورا گردون نيارد تحملّ ، چون می تواند كشيدن، این پيكر لاغر من
می سوزم از اشتياقت،در آتشم از فراقت ، كانون من سينه من، سودای من آذر من
اول دلم را صفا داد آيينه اش را جلا داد
(آخر به باد فنا داد)،۲ عشق تو خاكستر من ، عشــــق تــــو خـــاكســــتر مــــــــــن
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر اين سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين
به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها خدايا) ۲
نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من
نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها خدايا)۲
(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان
آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی خدايا
وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر، برشدوخاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد
يك نفس زد وهدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يــا ر ا
دل زنم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی
چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين افسون سازی خدايا
و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا
ای مه من، ای بت چين ای صنم . لالـه رُخ، زهره جبیين ای صنم
تا به تـو دادم دل و دين ای صـنم , برهمه كس گشته یقين ای صنم
من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر
( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲
هر كه تو را ديده ز خـود دل بريد , رفته ز خود، تا كه رُخت را بديد
تير غمت، چون به دلِ من رسيد , همچو بگفتم كه همه كس شنيد
من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر
( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲
ای نفـسِ اُنـسِ تـو احيای من
چون تويی امروزه مسيحای من
حالت جمعی تو پريشان كنی , وای به حال دل شيدای من
من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر
( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲
(از غــم عشقت) ۲ ، (دل شيدا شكست) ۲
(شيشهء می در) ۲ ، (شب يلدا شكست )۲
(از بس كه زدم ) ۲ ، (ريگ بيابان به كف) ۲
(خار مغيلان )۲ ، (همه در پا شكست )۲
تكرار
از غم عشق تو ای صنم
از غم عشق تو ای صنم
از غم عشق تو ای صنم (روز و شب ناله ها می كنم من )۲
وز قد و قامتت هر زمان
وز قد و قامتت هر زمان (صـد قيامت به پا می كـنم من )۲
دست و بر زلف تو می زنم ، می زنم (روز خود را سيه می كنم من)۲
گربه فلك می رسد گربه فلك می رسد، آه من از غمت
(چشم تو دل می برد، دلربا يار)۲
با من شيدا نشين
با من شيدا نشين، حال نزارم ببين ، بيش از این بد مكن (فتنه به كارم مكن، دلربا يار)۲
آيين وفا ومهربانی ، آيين وفا و مهربانی ؛ در شهر شما مگر نباشد؛ حبيبم
سر كوی تو تا چند آيم و شُـم
ز وصلت بينوا چند آيم شـُم ، سركويت برای ديدن تو ،
نترسی از خدا چند آيم و شــُم
صبر و بر جور تو (می كنم من)۲ روز خود را سيه می كنم من،
عمر خود را تبه می كنم من
صبر و بر جور تو ( می كنم من)۲ روزخود را سيه می كنم من ،
(عمر خود را تبه می كنم من )۲
مرغ سحر ناله سر کن *** داغ مرا تازه تر کن
زاه شرر بار *** این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ *** نغمه آزادى نوع بشر سرا
وز نفسى عرصه این خاک توده را *** پر شرر کن
ظلم ظالم جور صیاد *** آشیانم داده بر باد
اى خدا اى فلک اى طبیعت *** شام ما شام ما را سحر کن
نوبهار است گل ببار است *** ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس اى آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه اى تازه گل از این بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران *** مختصر، مختصر کن

|
دكتر حسن خواجهنوري، استاد دانشگاه، روزنامهنگار، شاعر و نويسنده طنز با نامهاي مستعار: «چراغ موشي گنابادي»، «ح.خ»، «گناباد: خ ـ خ چراغ موشي»، «ح ـ خ: ابابيل»، «نمك به حروم» و «نمكپاش» در سال 1314 شمسي در گناباد به دنيا آمد و تحصيلات ابتدائي و دورة نخست دبيرستان (سيكل اول متوسطه) را در همان شهر به پايان رسانيد. او آنگاه براي ادامه تحصيل به نيشابور رفت و در دانشسراي مقدماتي آن شهر ديپلم گرفت. وي پس از پايان تحصيلات به زادگاهش برگشته و به شغل آموزگاري مشغول شد. خواجهنوري بعد از چند سال در كنكور سراسري شركت كرد و در رشته فرهنگ اسلامي دانشكده الهيات دانشگاه تهران پذيرفته شد. او تز دورة ليسانس خود را درباره جغرافياي تاريخي گناباد نوشت و پس از پايان تحصيلات دوره ليسانس در سال 1339 به تدريس در دبيرستانهاي تهران پرداخت. دكتر خواجه نوري تحصيلات دانشگاهياش را ادامه داد تا اينكه به درجه علمي دكتري در رشته فلسفه و حكمت اسلامي دست يافت. او پاياننامه دكتراي خود را به سال 1354 تحت عنوان «جبر و اختيار از نظر مذهب و مابعدالطبيعه» در نزد استاداني بنام چون: استاد آيتالله شهيد مرتضي مطهري، استاد جواد مصلح، استاد دكتر گلشن، استاد دكتر گرجي و استاد دكتر حسن ملكشاهي گذراند. وي در سال 1350 به سازمان اوقاف منتقل شد و در سال 1359 بازنشسته شد. فعاليت دانشگاهي: دكتر خواجه نوري پس از اخذ درجه دكتري ضمن كارهاي دولتي در دانشگاهها و مدارس عالي كشور به تدريس منطق، فلسفه و ادبيات پرداخت و در مدارس عالي پارس، مدرسه عالي شميران، دانشگاه پليس، دانشكده افسري و دانشگاه علامه طباطبائي تدريس داشت. او از زمان افتتاح دانشگاه آزاد اسلامي، به طور تمام وقت در اين دانشگاه به كار آموزشي و تدريس مشغول است. فعاليت مطبوعاتي: دكتر خواجهنوري از همان زمان كه در خراسان بود با روزنامههاي «آتش شرق»، «خراسان» و «آفتاب شرق» همكاري نزديك و جدي داشت و همزمان براي روزنامه «توفيق» نيز شعر و مطلب ميفرستاد. او پس از انتقال به تهران جزو هيئت تحريريه روزنامه توفيق درآمد و در روزنامه اقتصادي «تهران اكونوميست» صفحه طنز و انتقاد را اداره ميكرد و با امضا و بيامضا شعرو مطلب ارائه ميداد. وي مدتي نيز در اوايل كار هفتهنامه «گلآقا» با اين نشريه همكاري داشت. *** به مناسبت خاموشيهاي برق تهران در خدمت حاضرم اهل تهران ،سلام من به همه اي كه هستيد غرق خاموشي گر فتاده است امر برق شما به كف حضرت فراموشي ميرسد خدمت شما هر شب مخلص بيريا «چراغ موشي»! «توفيق، مرداد 1330» به اميد ديدار «حاجي ارزوني» چو ساغر ميگرفت «عالمي در شور و در شر ميگرفت» ملكها ميشد ز كردارش بهشت «نعره ميزد هفت كشور ميگرفت» تا كه ميزد شانه بر ريشش زشوق «بوستان را مشك و عنبر ميگرفت» گر كه با ما قهر ميكرد آن عمو «آتش اندر عود و مجمر ميگرفت» هرچه ميگفتم ز ملك ما مرو «اين سخن با او كجا در ميگرفت» وعدة برگشت را عاليجناب «هر زمان ميداد و از سر ميگرفت» «توفيق، مرداد 1342» در حاشيه گراني آب ثروتمند واقعي گفتا: فقير هستم و دارم من «آبرو» در بحر فقر و مسكنتم تا گلو فرو گفتم: نئي فقير، مزن حرف نادرست با كس سخن ز فقر و نداري دگر مگو قارون دهر هستي و كار تو سكه است زيرا در اين زمانه تو را هست «آب» و «رو»! |

