در تکاپوی بودن
مقلیچه
فرتوت جله چین
سبکسار ترین قدم هایش را ، بر پهنه ي آفتابي دشت
تصوير مي كند
گرمي تو ازمن،وسعت من از تو
چندمين چارشنبه سوري تموز
**
هي هي كنان رمه هايش را
در مرغزار بينهايت مي چراند
بره هايي به هياءت دختركان سيزده بدر دررقص
بزغاله هايي
كه غرغرشان واكسن تمام دردهاي پيرزن است
بزهايي به تگ
در امتداد آرزوهاي پيرزن بالا مي روند
كسي به چشم تومحدودمي شودكه منم
و روشن است زچاك غريب پيرهنم
ز انبساط نفس هاي گر گرفته ي من
چه نخ نما شده رازنگفته ي سخنم
غزل نشسته اگر در مسير باور باغ
اگر چه بوي ترنج تو ميدهد دهنم
ميان مصر وجود تو استحاله شدم
قرار بود بميرم وليك دم نزنم
ز شوق ابروي جانان هزار بار دگر
سكوت ميكنم و هم سكوت مي شكنم
كاتوره
خسته
شكسته
بسته
ديريست درمحاصره ي باد
بر زورقي نشسته به طوفان درد
مردي
آوازهاي سرزمين مادري اش راتقرير ميكند
تنديس هاي باكره ي شهر
در آخرين مناقصه ي باغ
حراج مي شوند
اينجا هزار جريب است
ديروز
يك سايه در كناره ي ساحل
در احتساب حجم خالي اندوه جان سپرد
نارواكام
افتاده درنهايت مرداب
بي آشيانه مرغ غريبي
از گوشه هاي خم زده ي باغ
حتي
يك نرمه نيست
آشوب مي تراود از لب اين دروا
خاكستري نهاده به دامان دشت
شايد
روزي به اشتباه
ليلا به اين ديار درآيد
*****
افتاده رد پاي كسي بر خاك
خاكستري ست رد قدم هايش
مدهوش گشته آینه ها از ندیدنت
در حیرتم زروز گوارای دیدنت
بوی تو می برد زکف عاشقان قرار
تا چیست حال دل به سحر گاه چیدنت
جان و نهان نهاده به راه تو چشم را
مانده ست شمع غیبت و یک دم دمیدنت
در کوچه های شهر تمام پرنده ها
جان میدهند در تب و تاب رسیدنت
ای قاف عشق از گذر ما عبور کن
دل بسته ایم ما به شراب دمیدنت
ازدلنشین کوچه گرفتی نشانی ام
تا در حضور شهر به آتش کشانی ام
می دانم ای گدازه چرا شعله میکشی
از انتحار سینه ی آتشفشانی ام
اینگونه در حوالی ما پرسه می زنی
آخر به سایه سار سخن می کشانی ام
در سبز فام ساحت اندیشه باغ من
هر بار شهد تازه تری می چشانی ام
امروز پاره های دلم گر گرفته است
شعری که باز در گذرت می کشانی ام
پنجره
باز مي شود وباران نم نمك بر گونه هاي منتظرش می ریزد
باران صداي چشم هاي كسي را با بوي كاهگل تركيب ميكند
ومردي ديرينه هاي کودکی اش را در انحنای مهربانی نیلوفرمرور ميكند
معشوق باستاني اين چشم بي قرار روزي با شاخه هاي مريم و شب بو بر خواهد گشت
معشوق باستاني من هر روز از پشت ابر هاي همين آبادي چشمک می زند
معشوق باستاني من هرروز به گونه دختركان همين حوالي تكرار ميشود
معشوق باستاني من هر روز
در كاخ چل ستون در پشت تپه هاي سيلك از من صد ها هزار چشم تماشا گرفته است
ديروز دختركان اين مرغزار دوشادوش عاشقان هر كجا
آهوانه تا ابتداي مهرباني اين دشت تكرار مي شدند
امروز با چندمين دوباره ي زيبا
در رقص
نوباوگان
كرشمه كنان
بر دوش چندين سبو ز آب اساطيري زمين
دنبال سرنوشت حتمي خود هستند
مرغ سحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
ز اه شر بار اين قفس را بر شكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته ز كنج قفس درا
نغمه ازادي نوع بشر سرا
وز نفسي عرصه اين خاك توده را پر شرر كن
ظلم ظالم جور صياد اشيانم داده بر باد
اي خدا اي فلك اي طبيعت
شام تاريك ما را سحر كن
نو بهار است گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فكن در قفس اي اه اتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل ازين بيشتر كن
مرغ بيدل شرح هجران مختصر كن
عمر حقيقت بسر شد
عهد و وفا بي سپر شد
ناله عاشق ناز معشوق
هر دو دروغ و بي اثر شد
راستي و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگي از ميان شد
از پي دزدي وطن و دين بهانه شد
ديده تر شد
ظلم مالك جور ارباب
زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن
از قوي دستان حذر كن
از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده اب اتشين
پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
ناله بر ار از قفس اي بلبل حزين
كز غم تو سينه من پر شرر شد
جاری ترین ترانه ورد زبان مردم بالادست
چولی قزک بارون کن
چولی قزک باران بینهایت خود را
بر بام خانه ی هاجر تقریر می کند
بشکوه
افسانه های سالخورده ی این قوم را
پشت به پشت
مردم آبادی
در گوش نوباوه های شان نوزاد های شان
نجوانموده اند
دیروز تالار های قله ی دختر
در میزبانی ضیافت بیدخت
امروز دور از دوباره
پسرکی سیزده چارده ساله
بر دامنه های قله ی دخترلاله می چیند

