برای از تو سرودن كه آرزوي محالي
وضو گرفته نگاهم به ابرهاي شمالي
هنوز در شب ابهام واژه هاي خيالم
كه شعر ناب تو مي بارد از لبم به زلالي
بهار غرق نيازست وباغ مست تمنا
خزان گرفته دراينجا روند روبه زوالي
شعور سبز پريدن درآسمان جمالت
نمي رسد به خيالم زشرم بي پرو بالي
بگير دست دلم راكه جاودانه بخوانم
مرا به سمت رسيدن ببر از اين همه كالي
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:19 توسط حمید خصلتی|
|

