بيا به دفتر گل نقش مهر باني زن
بيا به برگ عطش رنگ آسماني زن
هزار زلف پريشان به دفتر ماني ست
بیاو شانه به یک زلف پرنیانی زن
مدهوش گشته آينه ها از نديدنت
در حيرتم ز روز گواراي ديدنت
بوي تو مي برد زكف عاشقان قرار
تا چيست حال دل به سحر گاه چيدنت
جان و جهان نشسته به جشن ولادتت
مانده ست شمع غيبت ويك دم دميدنت
در كوچه هاي شهر تمام پرنده ها
جان ميدهند در تب وتاب رسيدنت
اي قاف عشق در گذر ما عبور كن
دل بسته ايم ما به شراب دميدنت
شكوفه زار...
روز بي دريغ عاشقي
چشمه هاي روشن هميشگي
مدّمهر باني زمين
آسمان وبي كرانگي
يك بغل پرنده بال
مي زند تا بهار دامنت
مي رسد به آستان سادگي
بغض ابر پاره...
نه نمي شود
شور جاودانگي ست اين
ببين
نازكاي بارش و
شميم تر شدن
باز هم زمين وعاشقي
شور جاودانه تر شدن
جاری ترین ترانه ورد زبان مردم بالادست
چولی قزک بارون کن
چولی قزک باران بینهایت خود را
بر بام خانه ی هاجر تقریر می کند
بشکوه
افسانه های سالخورده ی این قوم را
پشت به پشت
مردم آبادی
در گوش نوباوه های شان نوزاد های شان
نجوانموده اند
دیروز تالار های قله ی دختر
در میزبانی ضیافت بیدخت
لبریزبود
امروز دور از دوباره
پسرکی سیزده چارده ساله
بردامنه های قله ی دختر لاله می چیند
تقدیم به....
مي دانم فراق ما را به تو مي رساند
روزي بغض هايم را در دامنت مي ريزم
باراني مي شوي
بهار از تو آغاز خواهد شد به رنگ تمام ديروز هايم
..
هميشه با من باش
تا صدايت را رساتر بشنوم سپيدار؛
ديروز درامتداد شهر گل آذين
غروب را مرورمي كرديم
اما خورشيد فقط غروب نمي كند
مي مانم وصدايت را به تكرار
تجربه مي كنم
مي آيي و زندگي ميشود
شك
در خود مي پيچد
خما ر از جرعه هاي درد كردم باور خود را
اگر ميخانه ام ميخواست مي بردم سر خود را
دل آهنگ پريدن داشت با ياران نمي دانم
قفس بگرفت يا من باختم بال وپر خود را
من انشب از عروج نخل هاي تشنه جا ماندم
كه بردوش عطش مي برد هركس پيكر خود را
قلم را گفته ام امشب سلاح وياورم باشد
مبادا باز هم خالي گذارم سنگر خود را
چنان از واژه هاي سرخ لبريزم كه مي ترسم
به فريادي بسوزم شعر هاي ديگر خود را
چو ان نايي كه مي گويد به ني اسرار پنهاني
به شعردرد خواهم گفت زخم حنجر خود را
تمام آشيانم راچو ققنوسي بسوزانم
براه دوست بسپارم مگر خاكستر خود را
تقديم به آسماني ترين نگاه هاي زمين
برانديشه ام
تا بر حرير ابروانت
دست هاي التماسم را
به بهانه ي قاصدك بياويزم
ققنوس نگاه هاي مهر آفرينت را
بر خاكدان چشم هاي بي رونقم بنشانم
از سرانگشت هاي غزل
بر بافه هاي نگاهت باران شوق بريزم
مي خوانمت با باستاني ترين نگاه هاي عاشقانه ام
از تو
تا تو
به پروازم
بابالهاي شوق؛
امروز با شراب شعر تو سرمستم
نيماي باورم
تنديس بي ملاحظه ي صبر
برابتداي كوچه ي بن بست.
دارم براي چشم هاي تو مي خوانم
عشق از كجا بدون حضورت
شور از كجا بدون جنونت
ديوانه دل
به ناز نگاهت
دوباره سر بر ميگرداني بهار
من پريشان،من سرگردان
لبخند كفايت نمي كند
امروز اگر نيامده باشي
حتي ،پاييز مي رسد
******
بسان باد گذشتي
وگونه ي آمدنت ،شبيه هيچ كس.
صرف ماندن كردم
فعلي براي چشم هاي تو نا آشنا
چه سبز مي گذري
وچه زرد ورق زدند تورا.
ققنوس ميشوم؛آتش بياوريد
************
صدايي نيست
مبهم تر از هميشه؛بي تو ام
پشت تفهيم يك درد،سرد شد بارها
تلخ مي شوم،گرم مي شوم
از ارتفاع شك بيگانه ميشوي
گاهي
آيينه مي شوي
آيينه مي شوم.
چيزي شكست آخر سر
شايد گدازه هاي دلم باشد
******
(پرده ي دوم)
از تقديرم گذشتي
و پيشاني ام را هاشور زدي
بر مي گردي؟
***
سنگين بي رقيب
بر باورم احاطه ندارد
مثل تو هيچ كس؛
انجام اين ستاره همان
آني كه مي شناسي اش
بي تو هيچ
بي تو عدم.
آغاز اين غبار، همان
آني كه مي شناسي اش
باتو همه
باتوجاودان
باتو خدا
*********
شايد به گاه آمده باشي
وقتي كه باغ
در انحصار يك پرنده نباشد
يا آسمان در حسرت بهار بماند،
يا سرخ برگ برنده نباشد
خاكستر تو حرف آخر معشوق؛
اندوه ناك همسفر
اما
هر ديگري غير از تو بود
آخر سر
واپيچه هاي درد خودش را
فرياد مي كشيد
نيلوفرانه خوب مي آويزي
رخت نمور خاطره ها را
********
(پرده ي سوم)
از نفس افتاده اين مسافر خسته
مرگي فراهم كن تا چراغان كند
تمام كوچه هاي دلش را؛
سياه تر از هر چه شب
روزهاي آفتابي اش
اين انحصار حرف عجيبي ست
معشوقه ي هزار روسپي
در خواب هاي توشلاق مي خورد
دختر هاي باكره با چشم هاي هيز
تفاوت را بي تفاوت مي خوانند
در كوچه هاي پسا مدرن ،موريانه ها
ساندويچ جگر تعارف مي كنند!
فردا دجال همه را به يك چشم نگاه مي كند
اين سوتر
مردي درمنه بو مي كند
سپنج هايت را بسوز همسايه
بر پيشاني ات چه نوشته اند!؟
دوبار درزدم
صدازدم
كسي صداي روشن مرا شنيده است؟
جواب داد از آستان در
كسي صداي روشن مرا شنيده است؟
پنج شنبه اول صبح
اينبارنوروز يكهزارو سيصدو هشتادو هفت
خاموش ومنفعل، نوروزگاه
منتظردختران خويش
تا ظهر ميرسند؟
باكفش هاي ساغري وجسته هاي نو
اطلس نشان شودهمه ي دشت ،مو به مو
در رقص و پايكوبي
نوباوگان من
سه يا چهار
شايددو به دو
دف،دف،دوباره دف
در رقص
آب و آينه وآسمان همه
آنروز هاي خوشم مي رسد ز راه
تا سيزده بدر
من ميزبان روشني وپاكي ام هنوز
ساعت حدود ده!
نوروزگاه خامو ش و منفعل
مبهوت ومنتظر
