پنجره
باز مي شود وباران نم نمك بر گونه هاي منتظرش می ریزد
باران صداي چشم هاي كسي را با بوي كاهگل تركيب ميكند
ومردي ديرينه هاي کودکی اش را در انحنای مهربانی نیلوفرمرور ميكند
معشوق باستاني اين چشم بي قرار روزي با شاخه هاي مريم و شب بو بر خواهد گشت
معشوق باستاني من هر روز از پشت ابر هاي همين آبادي چشمک می زند
معشوق باستاني من هرروز به گونه دختركان همين حوالي تكرار ميشود
معشوق باستاني من هر روز
در كاخ چل ستون در پشت تپه هاي سيلك از من صد ها هزار چشم تماشا گرفته است
ديروز دختركان اين مرغزار دوشادوش عاشقان هر كجا
آهوانه تا ابتداي مهرباني اين دشت تكرار مي شدند
امروز با چندمين دوباره ي زيبا
در رقص
نوباوگان
كرشمه كنان
بر دوش چندين سبو ز آب اساطيري زمين
دنبال سرنوشت حتمي خود هستند
سه پرده دور از هم
(پرده ي اول)
دوباره سر بر ميگرداني بهار
من پريشان،من سرگردان
لبخند كفايت نمي كند
امروز اگر نيامده باشي
حتي ،پاييز مي رسد
******
بسان باد گذشتي
وگونه ي آمدنت ،شبيه هيچ كس.
صرف ماندن كردم
فعلي براي چشم هاي تو نا آشنا
چه سبز مي گذري
وچه زرد ورق زدند تورا.
ققنوس ميشوم؛آتش بياوريد
************
صدايي نيست
مبهم تر از هميشه؛بي تو ام
پشت تفهيم يك درد،سرد شد بارها
تلخ مي شوم،گرم مي شوم
از ارتفاع شك بيگانه ميشوي
گاهي
آيينه مي شوي
آيينه مي شوم.
چيزي شكست
آخر سر،
شايد گدازه هاي دلم باشد
******
(پرده ي دوم)
از تقديرم گذشتي
و پيشاني ام را هاشور زدي
بر مي گردي؟
***
سنگين بي رقيب
بر باورم احاطه ندارد
مثل تو هيچ كس؛
انجام اين ستاره همان،
آني كه مي شناسي اش
بي تو هيچ
بي تو عدم.
آغاز اين غبار، همان.
آني كه مي شناسي اش
باتو همه،
باتوجاودان،
باتو خدا.
*********
شايد به گاه آمده باشي
وقتي كه باغ
در انحصار يك پرنده نباشد
يا آسمان در حسرت بهار بماند،
يا سرخ برگ برنده نباشد
خاكستر تو حرف آخر معشوق؛
اندوه ناك همسفر
اما
هر ديگري غير از تو بود
آخر سر
واپيچه هاي درد خودش را
فرياد مي كشيد
نيلوفرانه خوب مي آويزي
رخت نمور خاطره ها را
********
(پرده ي سوم)
از نفس افتاده اين مسافر خسته
مرگي فراهم كن تا چراغان كند
تمام كوچه هاي دلش را؛
سياه تر از هر چه شب
روزهاي آفتابي اش
اين انحصار حرف عجيبي ست
معشوقه ي هزار روسپي
در خواب هاي توشلاق مي خورد
دختر هاي باكره با چشم هاي هيز
تفاوت را بي تفاوت مي خوانند
در كوچه هاي پسا مدرن ،موريانه ها
ساندويچ جگر تعارف مي كنند!
فردا دجال همه را به يك چشم نگاه مي كند
اين سوتر
مردي درمنه بو مي كند
سپنج هايت را بسوز همسايه
بر پيشاني ات چه نوشته اند!؟
پلكي ميان چشم توتامن زمان،همين
بردار اين حرير فاصله را از ميان همين
دارد نگاه منتشرم محو مي شود
در نازكاي وسعتت اي آسمان ،همين
از كهكشان موي تو تا جوي آفتاب
مارا بس است زمزم شعري روان،همين
اینجا خداي واژه غزل خيز مي شود
بر بافه هاي نور فراروي مان،همين
دارم به بند مي كشم اسفندهاي شعر

