در کوچه های بی رمق شاعرانه ام
از بس که شعر بی در وپیکر سروده ام
از بس که بوی درد ندارد ترانه ام
می سوزم از غرور غزل های سوخته
و زشرم شعر های کمی عاشقانه ام
من شعله ای که منحصر درد می شوم
حتی نمی رسد به زبانم زبانه ام
دارد مرور می شود از صبح تا غروب
بغضی کنار پنجره تنها نشانه ام
وچارده ترانه نذر كرده ام
به ساحت بهار دامنت بياورم
اگر قلم صداي پاي عشق را،
به سنگفرش كوچه ي رسيدنت
قدم زند
و باز هم تو آشناي دير ،پاي خسته ي مرا نشانه ميروي
ومن كنار شاخه هاي مهرباني ات
به سمت سيب هاي سرنوشت محو مي شوم
دل
همان بهانه جوي دير پا
كنار چشمه هاي روشن هميشه جاري ات
هبوط مي كند
سكوت ميكنم
تا همان بهانه جوي دير پا دلم
باتو همنشين تازه اش چه ميكند
آسمان هواي يك بغل ستاره مي كند
دوباره دل
دو نيمه سيب مي شود
و ناودان خانه نور چكه ميكند
دوباره يك نگاه آشنا در استان در.....
وعشق مي رسد ز راه
مهمان لاله
ديگر براي بودن تو دير مي شود
فردا كه خواب فاصله تعبير مي شود
ايجاز رفتن است براي رسيدن ات
وقتي كه قاف قله ي تقدير مي شود
با چارده ستاره دميدي به باورم
مهتاب من چه زود فراگير مي شود
يك شهر پر كرشمه ولي بي صداي تو
مثل غروب جمعه نفس گير مي شود
بيهوده نيست دچار غزل گفتن ات شدم
مهمان لاله زود نمك گير مي شود

