تلميح چشم هاي تو افسانه نيست هست
مانند ابروان تو پروانه نيست هست
درساحت شگرف حضورت شكسته تر
از اين دل سبكسر ديوانه نيست هست
صف بسته اندمحض لبت جمله عاشقان
غافل از اين كه يار در اين خانه نيست هست
اينجا كه قبله معني وحدت نمي دهد
جاي حلول كثرت بيگانه نيست هست
حرفي بزن تمامت ما را ورق زدند
غير از عدم مقابل جانانه نيست هست
لبهاي سر به مهر تورازي ست لاجرم
تلميح چشم هاي تو افسانه نيست هست
شبيه باور جادوي باستان شده اي
دوباره ساحره ي من كمي جوان شده اي
قضيه چيست كه باور نمي كند دل من
تو نام ديگر بغضي، ترانه خوان شده اي
قضيه چيست نه كنعان و چاه بود ونه گرگ
ولي تو يوسف زيباي مصريان شده اي
درآستان مليح لبت چه مي گذرد
كه نقل محفل سرتاسر جهان شده اي
گرفته وسعت چشم تو شاه راه خيال
دليل روشن غوغاي عاشقان شده اي
چه خوب مي شد اگرلحظه اي پرنده شدن
به شوق اينكه تو تفسير آسمان شده اي
اگر چه ديدن رويت حقيقت است ولي
شبيه باور جادوي باستان شده اي

