تصویر برگ برلب باران لحاظ شد
قد قامت الصلاه که وقت نماز شد
شوری گرفت پردگیان خیال را
گویا نقاب چهره ی جانانه باز شد
چیزی شبیه عشق فرا خوانده باغ را
جادوی نام کیست که آئینه سازشد
از آسمان ماذنه عطراذان دمید
وقت جنون ومستی ورازونیاز شد
لبریز حیرتیم در این جلوه زار نور
قد قامت الصلاه که وقت نماز شد
تلميح چشم هاي تو افسانه نيست هست
مانند ابروان تو پروانه نيست هست
درساحت شگرف حضورت شكسته تر
از اين دل سبكسر ديوانه نيست هست
صف بسته اندمحض لبت جمله عاشقان
غافل از اين كه يار در اين خانه نيست هست
اينجا كه قبله معني وحدت نمي دهد
جاي حلول كثرت بيگانه نيست هست
حرفي بزن تمامت ما را ورق زدند
غير از عدم مقابل جانانه نيست هست
لبهاي سر به مهر تورازي ست لاجرم
تلميح چشم هاي تو افسانه نيست هست
شبيه باور جادوي باستان شده اي
دوباره ساحره ي من كمي جوان شده اي
قضيه چيست كه باور نمي كند دل من
تو نام ديگر بغضي، ترانه خوان شده اي
قضيه چيست نه كنعان و چاه بود ونه گرگ
ولي تو يوسف زيباي مصريان شده اي
درآستان مليح لبت چه مي گذرد
كه نقل محفل سرتاسر جهان شده اي
گرفته وسعت چشم تو شاه راه خيال
دليل روشن غوغاي عاشقان شده اي
چه خوب مي شد اگرلحظه اي پرنده شدن
به شوق اينكه تو تفسير آسمان شده اي
اگر چه ديدن رويت حقيقت است ولي
شبيه باور جادوي باستان شده اي
ساحل نشين ناز من فانوس دريايي
چشمك بزن تا باز گردد امن وآسايش
بر عرشه ي طوفاني امواج هر جايي
اينجا مسافر،موج، كشتي،ناخدا،تنهاست
تنها تراز مفهوم ناميراي تنهايي
اينجا براي ديدنت اميد هايي هست
گفتند با ما جاشوان از دور پيدايي
اما نه انگار آسمان ابري وباراني ست
ديگر نمي بيبند كسي از دور ها جايي
اينجا گره خورده ست كارو بار ماها سخت
فانوس من چندين قدم نزديك مي آيي
دوباره شعر هواي تورا بهانه گرفت
و سينه ريز غزل شورعاشقانه گرفت
لهيب همهمه دركوچه ي صدا پيچيد
سكوت بغض چنان راه بر ترانه گرفت
كه لحن عافيت ازسر خوشي فراتر رفت
دوباره آتش خاموش جان زبانه گرفت
طنين لهجه ي شيرين گيسوان كسي
مرا به سحر وجود تو در ميانه گرفت
دوباره نوبت بد مستي دل من شد
و چشم خانه به دوشت مرا نشانه گرفت
صبح بيدار شد از پنجره باريد غزل
نرم از دامنه ي ابر تراويد غزل
آب در آينه خنديد وگواراتر شد
مست دركوچه اسفند درخشيد غزل
باغ دررقص شدو گرم شكوفايي رود
باد ازتخت به زير آمد وتابيد غزل
شور در دشت فرو ريخت دامن دامن
رعد دركوه فرود آمدوپاشيد غزل
چشمه در غلغله افتادو جوشيد زمين
از فرو دست ترين خاك خروشيد غزل
روح افزا وطرب خيز شدآميزه ي گل
نور شد زمزمه شد درسبد عيد غزل
باز اي الهة ناز ، با دل من بساز
کين غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نياسود ، از گناه تو بود
بيا تا ز سر، گنهت گذرم
باز ، مي کنم دست ياري ، به سويت دراز
بيا تا غم خود را ، با راز ونياز، ز خاطر ببرم
گر نکند تير خشمت ، دلم را هدف
به خدا همچو مرغ ، پر شور وشعف
به سويت بپرم
آن که او ، به غمت ، دل بندد ، چون من کيست ؟
ناز تو ، بيش از اين بهر چيست؟
تو الهةنازي ، در بزمم بنشين
من تو را وفادارم ، بيا که جز اين ، نباشد هنرم
اين همه بي وفايي ، ندارد ثمر
به خدا اگر از من ، نگيري خبر ، نيابي اثرم
هرچه كني بكن مكن …. شعر از شوريده شيرازي
هرچه كني بكن ، مكن
ترك من اي نگار من
هرچه بري ، ببر ، مبر
سنگدلي به كار من
هرچه بري ، ببر، مبر
رشته الفت مرا
هرچه كني ، بكن ، مكن
خانه اختيار من
هرچه روي برو ، مرو
راه خلاف دوستي
هرچه زني ، بزن ، مزن
طعنه به روزگار من .
ــــــــــــــــــــــــــــــ(( ز من نگارم )) استاد شجريان، شعر از مرحوم استاد بهار، دستگاه ماهورــــــــــــــــ
زمن نگارم عزيزم خبر ندارد ، به حال زارم عزيزم خبر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
( دل من از من عزيزم خبر ندارد )۲
( كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست ) ۲
( كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد )۲
( امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق )۲
(كه غير خونِ جگر ندارد )۲
همه سياهی ، همه تباهی ، مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر عزيز من ، آخ، منالُ ديگــــــر
كه آه و زاری اتر ندارد ، جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگـــر ندارد
زهر هر دو سر بر سرش بكوبد ، كسی كه تيغ دو سر ندارد
ای كه به پيش قامتت، سرو چمن خجل شده ، آخ خدا، آخ جانم يار
سوسن و گل به پيش تو بنده منفعل شده ، آخ خدا، آخ جانم يار
تا به كی از عشقت گدازم، در عشقت سوزم و بسازم ، ای صنم سوزم و بسازم
در عشقت ، سوزم ای، نگارا ، خدا را، تو كم كن ، جفا را
تكرار
( دل بـردی از مـن به يغـما)۲ ، ( ای ترك غارتگر من ) ۲
( ديدی چه آوردی ای دوسـت )۲ ، (از دسـت دل بر سـر من )۲
عشـق تو در دل نـهان شد ، ( دل زار و تن ناتوان شد) ۲ ، رفتی چو تير و كمان شد
( از بـارِ غــم پيكر من ) ۲
بــارِ غــمِ عشــقِ اورا گردون نيارد تحملّ
بارِ غمِ عشقِ اورا گردون نيارد تحملّ ، چون می تواند كشيدن، این پيكر لاغر من
می سوزم از اشتياقت،در آتشم از فراقت ، كانون من سينه من، سودای من آذر من
اول دلم را صفا داد آيينه اش را جلا داد
(آخر به باد فنا داد)،۲ عشق تو خاكستر من ، عشــــق تــــو خـــاكســــتر مــــــــــن
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر اين سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين
به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها خدايا) ۲
نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من
نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها خدايا)۲
(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان
آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی خدايا
وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر، برشدوخاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد
يك نفس زد وهدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يــا ر ا
دل زنم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی
چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين افسون سازی خدايا
و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا
ای مه من، ای بت چين ای صنم . لالـه رُخ، زهره جبیين ای صنم
تا به تـو دادم دل و دين ای صـنم , برهمه كس گشته یقين ای صنم
من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر
( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲
هر كه تو را ديده ز خـود دل بريد , رفته ز خود، تا كه رُخت را بديد
تير غمت، چون به دلِ من رسيد , همچو بگفتم كه همه كس شنيد
من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر
( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲
ای نفـسِ اُنـسِ تـو احيای من
چون تويی امروزه مسيحای من
حالت جمعی تو پريشان كنی , وای به حال دل شيدای من
من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر
( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲
(از غــم عشقت) ۲ ، (دل شيدا شكست) ۲
(شيشهء می در) ۲ ، (شب يلدا شكست )۲
(از بس كه زدم ) ۲ ، (ريگ بيابان به كف) ۲
(خار مغيلان )۲ ، (همه در پا شكست )۲
تكرار
از غم عشق تو ای صنم
از غم عشق تو ای صنم
از غم عشق تو ای صنم (روز و شب ناله ها می كنم من )۲
وز قد و قامتت هر زمان
وز قد و قامتت هر زمان (صـد قيامت به پا می كـنم من )۲
دست و بر زلف تو می زنم ، می زنم (روز خود را سيه می كنم من)۲
گربه فلك می رسد گربه فلك می رسد، آه من از غمت
(چشم تو دل می برد، دلربا يار)۲
با من شيدا نشين
با من شيدا نشين، حال نزارم ببين ، بيش از این بد مكن (فتنه به كارم مكن، دلربا يار)۲
آيين وفا ومهربانی ، آيين وفا و مهربانی ؛ در شهر شما مگر نباشد؛ حبيبم
سر كوی تو تا چند آيم و شُـم
ز وصلت بينوا چند آيم شـُم ، سركويت برای ديدن تو ،
نترسی از خدا چند آيم و شــُم
صبر و بر جور تو (می كنم من)۲ روز خود را سيه می كنم من،
عمر خود را تبه می كنم من
صبر و بر جور تو ( می كنم من)۲ روزخود را سيه می كنم من ،
(عمر خود را تبه می كنم من )۲

