|
پلكي ميان چشم توتامن زمان،همين
بردار اين حرير فاصله را از ميان همين
دارد نگاه منتشرم محو مي شود
در نازكاي وسعتت اي آسمان ،همين
از كهكشان موي تو تا جوي آفتاب
مارا بس است زمزم شعري روان،همين
اینجا خداي واژه غزل خيز مي شود
بر بافه هاي نور فراروي مان،همين
دارم به بند مي كشم اسفندهاي شعر
اردي بهشت خاطره با من بمان، همين |