تبليغاتX
در کوچه های شعر گناباد - سه پرده دور از هم

سه پرده دور از هم

 

(پرده ي اول)

 

دوباره سر بر ميگرداني بهار

 

من پريشان،من سرگردان

 

لبخند كفايت نمي كند

 

امروز اگر نيامده باشي

 

حتي ،پاييز مي رسد

 

******

بسان باد گذشتي

 

وگونه ي آمدنت ،شبيه هيچ كس.

 

صرف ماندن كردم

 

فعلي براي چشم هاي تو نا آشنا

 

چه سبز مي گذري

 

وچه زرد ورق زدند تورا.

 

ققنوس ميشوم؛آتش بياوريد

 

 

************

صدايي نيست

 

مبهم تر از هميشه؛بي تو ام

 

پشت تفهيم يك درد،سرد شد بارها

 

تلخ مي شوم،گرم مي شوم

 

از ارتفاع شك بيگانه ميشوي

 

گاهي

 

آيينه مي شوي

 

آيينه مي شوم.

 

چيزي شكست

 

 آخر سر،

 

شايد گدازه هاي دلم باشد

 

******


(پرده ي دوم)


از تقديرم گذشتي   

 

 و پيشاني ام را هاشور زدي

 

بر مي گردي؟

***
سنگين بي رقيب

 

بر باورم احاطه ندارد

 

مثل تو هيچ كس؛

 

انجام اين ستاره همان،

 

آني كه مي شناسي اش

 

بي تو هيچ

 

بي تو عدم.

 

آغاز اين غبار، همان.

 

آني كه مي شناسي اش

 

باتو همه،

 

باتوجاودان،

 

باتو خدا.

*********

شايد به گاه آمده باشي

 

وقتي كه باغ

 

در انحصار يك پرنده نباشد

 

يا آسمان در حسرت بهار بماند،

 

يا سرخ برگ برنده نباشد

 

خاكستر تو  حرف آخر معشوق؛

 

اندوه ناك همسفر

 

اما

 

هر ديگري غير از تو بود

 

آخر سر

 

واپيچه هاي درد خودش را

 

فرياد مي كشيد

 

نيلوفرانه خوب مي آويزي

 

رخت نمور خاطره ها را

 

********

(پرده ي سوم)

 

از نفس افتاده اين مسافر خسته

 

مرگي فراهم كن تا چراغان كند  

 

تمام كوچه هاي دلش را؛

 

سياه تر از هر چه شب

 

روزهاي آفتابي اش

 

اين انحصار حرف عجيبي ست

 

معشوقه ي هزار روسپي

 

  در خواب هاي توشلاق مي خورد

 

دختر هاي باكره با چشم هاي هيز

 

تفاوت را بي تفاوت مي خوانند

 

در كوچه هاي پسا مدرن ،موريانه ها

 

 ساندويچ جگر تعارف مي كنند!

 

فردا دجال همه را به يك چشم نگاه مي كند

 

اين سوتر

 

 مردي درمنه بو مي كند

 

سپنج هايت را بسوز همسايه

 

بر پيشاني ات چه نوشته اند!؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:8 توسط حمید خصلتی| |