تبليغاتX
در کوچه های شعر گناباد - پنجره

  پنجره

 باز مي شود وباران نم نمك بر گونه هاي منتظرش می ریزد 

 

باران صداي چشم هاي كسي را با بوي كاهگل تركيب ميكند

 

 ومردي ديرينه هاي کودکی اش را در انحنای مهربانی نیلوفرمرور ميكند

 

معشوق باستاني اين چشم بي قرار روزي با  شاخه هاي مريم و شب بو بر خواهد گشت

 

معشوق باستاني من هر روز از پشت ابر هاي همين آبادي  چشمک می زند

 

معشوق باستاني من هرروز به گونه دختركان همين حوالي تكرار ميشود

 

معشوق باستاني من هر روز

 

در كاخ چل ستون در پشت تپه هاي سيلك از من صد ها هزار چشم تماشا گرفته است

 

ديروز دختركان  اين مرغزار  دوشادوش  عاشقان هر كجا

 

آهوانه تا ابتداي مهرباني اين دشت تكرار مي شدند

 

امروز با چندمين دوباره ي زيبا

 

 در رقص 

 

نوباوگان

 

كرشمه كنان

 

 بر دوش چندين سبو ز آب اساطيري زمين

 

 دنبال سرنوشت حتمي خود هستند

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:49 توسط حمید خصلتی| |